خرید بک لینک
چو در آن حلقه بگنجی زبر معدن و گنجی هوس کسب بیفتد ز دل مکسبه کوشت تو که از شر اعادی به دو صد چاه فتادی برهانید به آخر کرم مظلمه پوشت همه آهنگ لقا کن خمش و صید رها کن به خموشیت میسر شود این صید وحوشت تو دهان را چو ببندی خمشی را بپسندی کشش و جذب ندیمان نگذارند خموشت 405 به خدا کت نگذارم که روی راه سلامت که سر و پا و سلامت نبود روز قیامت حشم عشق درآمد ربض شهر برآمد هله ای یار قلندر بشنو طبل ملامت دل و جان فانی لا کن تن خود همچو قبا کن نه اثر گو نه خبر گو نه نشانی نه علامت چو من از خویش برستم ره اندیشه ببستم هله ای سرده مستم برهانم به تمامت هله برجه هله برجه قدمی بر سر خود نه هله برپر هله برپر چو من از شکر و غرامت ببر ای عشق چو موسی سر فرعون تکبر هله فرعون به پیش آ که گرفتم در و بامت چو من از غیب رسیدم سپه غیب کشیدم برو ای ظالم سرکش که فتادی ز زعامت هله پالیز تو باقی سر خر عالم فانی همه دیدار کریمست در این عشق کرامت نکند رحمت مطلق به بلا جان تو ویران نکند والده ما را ز پی کینه حجامت نبود جان و دلم را ز تو سیری و ملولی نبود هیچ کسی را ز دل و دیده سآمت بجز از عشق مجرد به هر آن نقش که رفتم بنه ارزید خوشی هاش به تلخی ندامت هله تا یاوه نگردی چو در این حوض رسیدی که تکش آب حیاتست و لبش جای اقامت چو در این حوض درافتی همه خویش بدو ده به مزن دستک و پایک تو به چستی و شهامت همه تسلیم و خمش کن نه امامی تو ز جمعی نرسد هیچ کسی را بجز این عشق امامت 406 چند گویی که چه چاره ست و مرا درمان چیست چاره جوینده که کرده ست تو را خود آن چیست چند باشد غم آنت که ز غم جان ببرم خود نباشد هوس آنک بدانی جان چیست بوی نانی که رسیده ست بر آن بوی برو تا همان بوی دهد شرح تو را کاین نان چیست گر تو عاشق شده ای عشق تو برهان تو بس ور تو عاشق نشدی پس طلب برهان چیست این قدر عقل نداری که ببینی آخر گر نه شاهیست پس این بارگه سلطان چیست گر نه اندر تتق ازرق زیباروییست در کف روح چنین مشعله تابان چیست چونک از دور دلت همچو زنان می لرزد تو چه دانی که در آن جنگ دل مردان چیست آتش دیده مردان حجب غیب بسوخت تو پس پرده نشسته که به غیب ایمان چیست شمس تبریز اگر نیست مقیم اندر چشم چشمه شهد از او در بن هر دندان چیست 407 چشم پرنور که مست نظر جانانست ماه از او چشم گرفتست و فلک لرزانست خاصه آن لحظه که از حضرت حق نور کشد سجده گاه ملک و قبله هر انسانست هر که او سر ننهد بر کف پایش آن دم بهر ناموس منی آن نفس او شیطانست و آنک آن لحظه نبیند اثر نور برو او کم از دیو بود زانک تن بی جانست دل به جا دار در آن طلعت باهیبت او گر تو مردی که رخش قبله گه مردانست دست بردار ز سینه چه نگه می داری جان در آن لحظه بده شاد که مقصود آنست جمله را آب درانداز و در آن آتش شو کآتش چهره او چشمه گه حیوانست سر برآور ز میان دل شمس تبریز کو خدیو ابد و خسرو هر فرمانست 408 آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست

برچسب: نویسنده: dina تاريخ: شنبه 4 خرداد 1392 ساعت: 10:14

صفحه بندی